تبليغاتX
!!!لطفا گوسفند نباشيد
ساعت ۸ صبحه، با خیال راحت خوابیدی و داری خواب حوری ها و فرشته ها رو میبینی که یه دفعه با صدای جیغ مامانت میخوری به سقف اتاق و برمیگردی سرجات ! چشتو که باز میکنی میبینی که مامانت بالا سرته و تموم انرژی مادرانه شو به کار گرفته تا بیدارت کنه. مثل هر روز شروع میکنه: پاشو. خجالت بکش. تا کی میخوای بخوابی ؟ دوستای تو الان خونه ی خودشونن و هفت-هشتام بچه دارن اون وقت تو هم تا این موقع روز میگیری میخوابی. همه ی فامیل بچه هاشونو فرستادن خونه ی بخت الا من بیچاره. از صبح تا شب باید تحملت کنم و ریخت و قیافه تو ببینم. پاشو تا خودم و خودتو نکشتم. خوب واسه اینکه از یه قتل و خودکشی جلوگیری کنی مجبوری که از خواب بیدار شی. بعد از صبح بخیر گرم و صمیمانه ی مامان ! میری که صبحانه تو بخوری. میری در یخچالو باز میکنی، میبینی که هیچی توش نیست. نه ماست هست. نه پنیر هست. نه نون هست. نه کره هست. نه تخم مرغ هست. هیچی نیست. خیلی مودبانه در یخچالو میبندی و به خودت میگی: اشکال نداره این همه سال صبحانه نخوردم امروزم روش، بعدشم فقط من نیستم که یخچالم خالیه الان سه ساله که تو یخچال هیچکس این چیزا نیست ! اگه من این یخچال رو دارم و هر روز صبح بازش میکنم و یه هوای خنکی به کله م میخوره خیلیا هستن که این یخچال رو هم ندارن ! با این این حرفا به خودت روحیه و اعتماد به نفس میدی. تا الان که صبح رو خوب شروع کردی ماشاالله ! حالا نوبت اینه که بری سراغ وامی که از دوسال پیش تا حالا دنبالشی و هنوزم نتونستی یه قرون هم ازشون بگیری. از مامانی خداحافظی میکنی و میری بیرون. در حیاط رو که باز میکنی یه دفعه میفتی تو یه چاله ! کار کار مسولان محترمه. مطمئنا یا لوله ی آب شکسته یا لوله ی گاز یا سیم برق و تلفن خراب شده. احتمالا تا سه ماه دیگه اون چاله در خونتون باشه. مسولین زحمت کشیدن و چاله رو کندن دیگه درست کردن لوله یا سیم یا هرچیز دیگه به عهده ی اهالی محله. مسولین وظیفه ی خودشونو کامل انجام دادن ! از چاله میای بیرون و نیگاه به دور و ورت میندازی و میری تو خیابون که سوار بر تاکسی قرمز بشی و بری دنبال کارات. پنج دقیقه صبر میکنی که تاکسی بیاد، ده دقیقه صبر میکنی، بیست دقیقه زیر آفتاب داغ تابستون منتظر تاکسی میمونی، نیم ساعت صبر میکنی، زیر پات علف سبز میشه. بالاخره بعد یکی ساعت یه تاکسی گیرت میاد. با ذوق و شوق سوار میشی. دوتا جنس مخالفت تو تاکسی هستن و تا تورو میبینن یه برقی میفته تو چششون ! انگار خیلی وقته منتظرتن. پنج دقیقه ی اول همه چی طبیعیه اما بعد پنج دقیقه همه چی عوض میشه ! جنس مخالفات کم کم داره عرضشون زیاد میشه. هرچی تو جمع و جور تر میشینی اونا عرضشون بیشتر میشه. میخوای به راننده بگی اما اون حیا و نجابت و متانت ایرانی نمیذاره که چیزی بگی. تصمیم میگیری که پیاده شی اما یاد اون یه ساعتی که منتظر تاکسی بودی میفتی. به خودت میگی: اشکال نداره الان میرسم مقصدم و همه چی تموم میشه فقط باید یه کم بیشتر مقاومت کنم. یه کم دیگه میگذره. انگار جنس مخالفات هنوز باهات کار دارن. ایندفعه یه چندتا کاغذ بهت میدن. احتمالا توشون این چیزا نوشته شده: "عزیزم امشب ساعت نه به این شماره زنگ بزن ...۰۹۱" "عزیزم دوستت دارم امشب مامانم اینا خونه نیستن لطف کن و یه زنگی بهم بزن" "عزیزم بخدا من عاشقتم چرا باور نمیکنی اینو؟!" "عزیزم با من ازدواج میکنی؟!" و... بالاخره به مقصدت میرسی، از تاکسی پیاده میشی. نوددرصد احتمال داره که جنس مخالفاتم باهات پیاده بشن و تا شب هرجا که بری اونا هم باهات بیان. به خودت میگی: اشکال نداره اینم تفریح و سرگرمیه ایناس، من که اومدم بیرون بذار لااقل سبب خیر هم بشم و اینا رو سرگرم کنم و خرامان خرامان میری تو یکی از بانکا...

ادامه دارد...

عکس: خوب راست میگه دیگه...

                                      

نمیدونم چند شب پیش اخبار رو دیدید یا نه ؟! آقای احمدی نژاد همه ی آخوندا رو با تعریف یه خاطره سورپرایز کرد خاطره ی آقای احمدی نژاد که چند ماهیه تو دلشه و به کسی نگفته و منتظر یه فرصت خوب بوده تا اونو به همه بگه این بوده که... چند ماه پیشا که آقای احمدی نژاد رفته بودن عراق، سربازای امریکایی تصمیم میگیرن که ایشونو بدزدن و ببرنش امریکا  اما از اونجایی که مسولان ایرانی زرنگ تر از این حرفان آقای احمدی نژاد رو برگردوندند ایران و امریکایی ها دماغ سوخته شدن راستش من با شنیدن این خبر هم خیلی خندیدم هم خیلی فکر کردم ! به این فکر کردم که امریکایی ها آقای احمدی رو نژاد رو واسه چی میخوان بدزدن ؟! اصلا به چه دردشون میخوره ؟! چه استفاده ایی میخوان ازش بکنن ؟! به نظر شما واسه چی میخوانش ؟! شاید میخوان باهاش براد پیت حلبی بسازن

عکس: خوب راست میگن دیگه...

                     

یه گله: راستش من این پست دو دفعه دیگه نوشته بودم اما هردو دفعه وسطاش برق رفت و همه زحمتام بر باد رفت، هرچی هم دویدم دنبالش(برق رو میگم آ) بهش نرسیدم که برشگردونم این همه مسولان میگن در مصرف برق صرفه جویی کنید اما نمیدونم چرا خودشون یه ذره م صرفه جویی نمیکنن. مثلا همین الان که هفته ی زنه و روز مادره مسولان محترم میرن همه ی کوچه و خیابونای شهر رو چراغونی میکنن اما به ما که میرسه میگن صرفه جویی کنید. مثلا این چراغونیا نباشه دیگه مردم حضرت زهرا رو فراموش میکنن ؟ اونا که به فکر نیستن لااقل خودمون به فکر خودمون باشیم. مثلا از این به بعد به جای لامپ، شمع روشن کنید اینجوری شاعرانه تر هم هست. از این به بعد فوتبالا رو از دقیقه ی ۸۰ به بعد ببینید. چه لزومی داره نود دقیقه رو ببینید ؟ اصل کاریش همون ده دقیقه ی آخره. چه لزومی داره بشینید یه فیلم رو تا آخرش ببینید ؟ نصفشو شب بشینید ببینید بقیه شم وقتی تکرار میشه بشینید ببینید خلاصه شما به شدت صرفه جویی کنید ایشاالله همه چی درست میشه و همه از بین میریم...

عکس: راست میگه دیگه... به چه زبانی باید بگیم ؟ چرا مسولین به فکر نیستن ؟

                     

پاورقی ۱: خوب دوستای گلم امروز میخوام یه وبلاگی رو بهتون معرفی کنم. وبلاگی که اگه نرید ببینید ضرر کردید. نویسنده ی این وبلاگ چیزایی رو مینویسه که حرف دل من و شماست. چیزایی که ما هرروز میبینیم اما زیاد بهشون توجهی نمیکنیم و خیلی راحت ازشون میگذریم. راستش من خودم چهار ساله که این وبلاگ رو میخونم و هنوزم بعد از چهار سال این وبلاگ برام تازگی داره. خوبیه این وبلاگ اینه که آدم وقتی میره و برمیگرده مغزش درگیر یه چیزی میشه، راحت بگم آدم دست خالی برنمیگرده خوبیه دیگه ی این وبلاگ اینه که نویسنده ش به زبان طنز مینوسه و کسی از خوندن وبلاگ خسته نمیشه. این وبلاگ وبلاگی نیست جز وبلاگ نمکپاش. وبلاگ عمو نمکی یا نمکپاش یا نمکدون یا نمکریز یا نمکی یا نمک یا عمویی از اون وبلاگاس آ از اونایی که نویسنده ش همه چی رو صاف و پوس کنده و رک میگه و از کسی هم ترسی نداره تا حالا سه-چهار بار فیلتر شده ایشون خلاصه اگه تا حالا نرفتید پیشنهاد میکنم که تا دیر نشده برید

پاورقی ۲: خوب امروز بعد یک ماه آپ کردمراستش یه اتفاقایی افتاد که نتونستم بیام تو نتاز همه ی اونایی که به وبم سرزدن و من نتونستم برم پیششون معذرت خواهی میکنم. شما به عظمت خودتون ببخشید از گمنام عزیز، شرمندم گمنام جان وقت نشد بهت سربزنماز مهرنوش گلم، آبجی کوچکیه ی خودم معذرت میخواماز عمو نمکیه عزیز که وقت نشد بهش سربزنم. عمویی معذرت میخوام. ممنوناز سارا خانم گلسارا خانمی معذرت میخوام نیومدم پیشت. از صبا و ایرانی تنها و کوچه گرد عزیز معذرت میخوامو از همه ی کسایی که اومدن و من نتونستم برم پیششون

پاورقی۳: گلاب به روتون ! روم به دیوار ! من جمعه کنکور دارماما چیزی نخوندم و با مغز خالی میرم سرجلسه ولی شما برام دعا کنید شاید خدا دوستتون داشته باشه و یه معجزه ایی بشه روز کنکور و من بتونم کاری بکنمدعا یادتون نره آ

پاورقی۴: حتما شنیدید که یکی از مسولان دانشگاه زنجان به یه دانشجو تجاوز کرده؟ واقعا متاسفم. مثلا کشور اسلامیه و جایی هم که اسلام باشه حداقلش اینه که آدم باید امنیت داشته باشه ولی... تو دانشگاه جایی که آدم میخواد مثلا علم یاد بگیره و مثلا به مملکتش خدمت کنه و مثلا دانشگاه یه مکان فرهنگیه این بلا رو سرمردم میارن وای به حال جاهای دیگه. پیش مسولان امنیت نداری وای به حال کسای دیگه. اگه میخواید کلیپ این آقایی رو که این کار رو کرده ببینید برید اینجا. پرشین موبایل هم وبلاگ عمو نمکیه که روزی دو-سه بار آپ میشه. چیزای جالبی توش میذاره. یه سری هم به اونجا بزنید

پاورقی۵: نازنین خانوم ممنون که به وبلاگم سر میزنیراستش من آی دیتو ادد کردم و چن بار هم اف گذاشتم ولی جوابی ندیدمشاید به دستتون نرسیده. بهرحال اگه خواستی میتونی آی دیمو ادد کنی تو چن تا پست قبلی آی دیمو نوشته بودم

پاورقی۶: این داستان ادامه داره آ. شایید دو قسمت دیگه یا یه قسمت دیگه ش مونده باشه

پاورقی۷: امروز خیلی حرف زدم تا فحش نشنیدم بهتره برم یه ماه بود حرفی نزده بود واسه همینه امروز زیادی حرف زدم.

پاورقی۸: این روزها همه وبلاگ "عمو نمکی" را میخوانند، شما چطور؟!...

نوشته شده توسط حاج خانوم در سه شنبه چهارم تیر 1387 |
این روزا هرجا که میریم و هر روزنامه ایی که میخونیم و هر برنامه ی تلوزیونی رو که میبینیم بهمون میگن که آقا در مصرف آب صرفه جویی کنید. منم در همین راستا چند روش جهت صرفه جویی در مصرف آب رو پیشنهاد میکنم. پس شما هم بخونید و عمل کنید.

۱) از این به بعد ماهی یه بار میرید حموم اونم فقط در حد یه دوش گرفتن ساده. اصلا چه لزومی داره که هرروز برید حموم ؟ آبتونو که از سر راه نیاوردید که الکی بخواید با این کارا حرومش کنید. خوب حالا واسه اینکه شما کمتر برید حموم من چندتا نکته رو بهتون میگم که باید از انجام دادنشون بپرهیزید. از این به بعد هرکاری که عرق شما رو در بیاره کنار میذارید. ورزش کردن رو میذارید کنار، سعی کنید که خیلی هیجان زده نشید، نرقصید، چیزای سنگین ور ندارید، کارای خونه رو انجام ندید و...

نتیجه گیری اخلاقی: افسردگی شدید جامعه رو فرا میگیره.

نتیجه گیری سیاسی: آبمون زیاد میشه و میتونیم به کشورای دیگه آب صادر کنیم.

۲) از این به بعد هر ۲۴ ساعت فقط یه نصف لیوان آب میخورید. اینجوری گلاب به روتون دسشویی رفتنتونم کمتر میشه و در حقیقت با یه تیر دو نشون زدید ! بابا خدا آب دهان رو واسه یه همچین روزایی آفریده دیگه ! هروقت تشنه تون شد آب دهنتونو قورت بدید و هزار بار خدا رو به خاطر این نعمتش شکر کنید.

نتیجه گیری اخلاقی: بیشتر به خدا نزدیک میشیم !

نتیجه گیری سیاسی: آبمون زیاد میشه و میتونیم به کشورای دیگه آب صادر کنیم.

۳) از این به بعد کسی حق رفتن به دسشویی خونشو نداره ، پس کوچه رو واسه چی درست کردن ؟ واسه همچین مواقعی که اگه گلاب به روتون کسی کار واجبی داشت بره یه گوشه بشینه و... اون سنگ و کلوخ های کوچه بالاخره باید یه روزی ازشون استفاده کرد. واسه جامعه ی مگسیت(مگس) هم خوبه آ !

نتیجه گیری اخلاقی: کثافت جامعه رو در برمیگیره.

نتیجه گیری مهم: در این مواقع(مواقعی که به کوچه میرید) حتما یکی از فامیلای درجه اولتونو با خودتون ببرید ! واسه اینکه اون نگهبانی بده تا کسی دزدکی شما رو نگاه نکنه، بعدشم احتمال داره که فیلم حریم خصوصیتون پخش بشه. نگید نگفتی.

نتیجه گیری مودبانه: اگه روش سه رو یه کم غیر مودبانه نوشتم شما به روی خودتون نیارید و به خوندنتون ادامه بدبد. یه عکس گذاشتم تو وبم تو آپ قبلی هزار بار تن بابا بزرگمو تو گور لرزوندید حالا دیگه وای به حال اینکه اینو نوشتم.

نتیجه گیری سیاسی: آبمون زیاد میشه و میتونیم به کشورای دیگه آب صادر کنیم.

۴) از این به بعد تو هفته فقط یه بار وضو میگیرید. همون اولین روز هفته که بیدار میشید واسه نماز صبح و وضو گرفتید باید تا آخر هفته از اون وضوتون استفاده کنید. تا آخر هفته حق ندارید بخوابید، نباید دستتون به دست نا محرم بخوره، کوچه رفتن رو یه هفته تعطیل میکنید و هر کار دیگه ایی که باعث باطل شدن وضوتون میشه باید ازش بپرهیزید.

نتیجه گیری اخلاقی: با این شرایط اسلام تو کشورمون ریشه کن میشه شایدم علمای قم فتوا بدن که نماز از این به بعد مستحبه !

نتیجه گیری سیاسی: آبمون زیاد میشه و میتونیم به کشورای دیگه آب صادر کنیم.

۵) از این به بعد یه سری کارای بیهوده رو کنار بذارید. مثل شستن میوه و سبزیجات، شستن لباس، شستن ظرف، شستن دست و صورت و... شما میتونید از لباسا و ظرفای یکبار مصرف استفاده کنید. میوه و سبزی هم خیلی مهم نیست که شسته بشن یا نه، آبمون مهم تره تا سلامتی مون.

نتیجه گیری اخلاقی: دوباره وبا تو کشور شایع میشه.

نتیجه گیری منطقی: میوه و سبزی نخورید به نفعتونه. از خیر خوردن میوه و سبزی بگذرید.

نتیجه گیری سیاسی: آبمون زیاد میشه و میتونیم به کشورای دیگه آب صادر کنیم.

۶) خوب این آخرین روشه. این روش ربطی به صرفه جویی در مصرف آب نداره ولی میتونه آب کشور رو به مقدار چشم گیری افزایش بده. میرید یه وضوی درست حسابی میگرید بعدش میرید یه دو رکعت نماز بارون میخونید. انقد خدا رو التماس میکنید که بالاخره بارون بباره. اگه این کار رو بکنید من خودم بهتون قول میدم که سیل هم بیاد چه برسه به بارون ! فقط خواهشا با جون و دل نمازه رو بخونید.

نتیجه گیری اخلاقی: ایضا به خدا بیشتر نزدیک میشیم و رابطه مون با خدا بهتر میشه.

نتیجه گیری سیاسی: آبمون زیاد میشه و میتونیم به کشورای دیگه آب صادر کنیم.

خوب دوستای گلم شما این کارا رو انجام بدید من بهتون قول میدم که تا یه ماه دیگه هممون از بین رفتیم و عمرمونو دادیم به اونور آبیا. جمعیت جهان هم کم میشه.

نتیجه گیری کلی: هرگز نشه فراموش لامپ اضافی خاموش !!!

عکس: بابا من یه تو آپ قبلی یه عکس گذاشته بودم که فکر کنم نصف مملکت راهی بیمارستان شدن. بابا مگه اون عکسه چی بود ؟ خوب بچه ی بیچاره سرما خوردگی داشته، چرا یه ذره آدمو درک نمیکنید ؟ خودتونم سرما میخورید اینجوری هستید ولی کسی نیست که ازتون عکس بگیره  خوب این دفعه یه عکس تمیز و خوشگل براتون میذارم تو وب تا دوباره همه فشار خون و قند و این جور چیزاتون مثل روزای اول کار کنه، به شرطی که شما هم هرچی فحش دادید پس بگیرید

               

پاورقی ۱: لطفا یا نظر ندید یا در مورد اون چیزایی که نوشتم نظر بدید

پاورقی ۲: دوستای عزیزم من امتحانتم از ۲۱ اردیبهشت شروع شده و تا ۲ خرداد هم ادامه داره، پس اگه به کسی سر نزدم به بزرگی خودتون ببخشید

پاورقی ۳: رهگذر عزیز بابا چرا عصبانی میشی ؟  الان جواب سوالاتونو میدم. اول اینکه من خیلی از اون قضیه خبر ندارم و فقط ایشونو دیدم و با ایشون هم هیچ حرفی تا الان نزدم. راستی مدرسه هم تعطیل شد. من دیگه نمیبینمش. سوال دومت راستش خودمم قبلا تو اون وبلاگ رفته بودم و براشم نظر گذاشته بودم ولی دوست داداشمون بهم گفت که اون داداشت نیست و یه نفر داره داداشمو اذیت میکنه و به اسم اون وبلاگ درست کرده. سوال سومتون. من فعلا وقت ندارم بیام تو یاهو مسنجر شما آی دی منو ادد کنید ایشاالله بعد امتحانات باهم چت میکنیم به یاد اون روزای خوب  سوال چهارمتون. راستش وقت که هست درس بخونم ولی حسش نیست، یه جورایی دانشگاه رفتن رو موکول کردیم به سال بعد. خوب اینم جواب سوالاتون. اگه سوالی دارید اصلا تعارف نکنید بازم بپرسید

پاورقی ۴: گمنام عزیز فحشاتو بده و هم منو راحت کن هم خودتو  نذار حرف تو دلت بمونه. حرف را باید زد  انقد دلم واسه حرف زدن باهاتون تنگ شده. ایشاالله بعد امتحانات باهاتون حرف میزنم که دلم گشاد شه

پاورقی ۵: راستش آپ ایندفعه خیلی عجله ایی بود. اگه خوب از آب در نیومد، ببخشید  این جمله نکته داشت آ  نکته شم همون آب بود

پاورقی ۶: الهه جون راجع اون دختره پرسیده بودی که تو سی دیه اون لحظه ایی رو که تسبیح ها رو بالا میاره و پرواز میکنه ازش فیلمبردای کردن یا نه ؟ نه عزیزمُ فقط تو فیلم یه چندتا دونه تسبیح رو نشون میده که روش اسم محمد و الله حک شده که این دختر خانم ادعا میکنن که اینا تسبیح های امام علیه(علی) آخه کی تا الان پرواز کرده که این دختره دومیش باشه ؟

پاورقی ۷: فقط دو نفر میتونن منو از ته دل بخندونن. یکیش عمو پورنگه یکیشم فیروز کریمی  من این دوتا رو خیلی دوست دارم. خوب بگید به ما چه ربطی داره !

پاورقی ۸: چون میخوام بیشتر حواستون رو چیزایی باشه که خودم مینویسم واسه همین اون دوتا جمله ی قشنگ رو حذف کردم. واقعا دوست دارم فقط راجع اون چیزی که نوشتم نظر بدید، انتقاد کنید، پیشنهاد بدید. نظرتون واقعا برام مهمه

پاورقی ۹: جانتراولتای عزیز شما با صلاح دبیری مشکلی دارید ؟  اگه همچین چیزی هست بگید که با پادر میونی ما بزرگتر حل بشه

پاورقی ۱۰: این روزها همه وبلاگ "لطفا گوسفند نباشید" را می خوانند، شما چطور؟!

نوشته شده توسط حاج خانوم در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 |
 
راستش چند وقت پیش یه سی دی تو شهرمون پخش شد که در نوع خودش هم جالب بود هم خنده دار هم تاسف برانگیز... راستش انقد دوستا و فامیل و اهالی محل از این سی دی گفتن که که منم رفتم یکی گیر آوردم که از بقیه جا نمونم. خوب حالا باهم قسمت هایی از این سی دی رو می خونیم ! سی دی رو که گیر آوردم بردمش خونه و به قول عمو نمکی تپاندمش تو دستگاه. یه کم منتظر موندم یا شدم که شروع بشه. بعد از اندکی یه آقایی با یه میکروفون اومد و جلو دوربین و اینگونه شروع کرد که سلام بر همه ی ببیندگان عزیز راستش چند وقت پیش یه اتفاق عجیب واسه یکی از همشهریامون افتاد واسه همین امروز اومدیم اینجا که همه چیزو از زبان خود این همشهری بشنویم. بعد دوربین رفت رو این همشهری ما یا همون زووم کرد رو این همشهری ما. یه دختر ۱۷ ساله بود که از چشاش و دماغش شیشه بیرون می اومد. خوب تا اینجاش نه جالب بود نه عجیب چون چند مورد دیگه مثل همین رو تو تلوزیون قبلنا دیده بودیم. اما بشنویید ادامه شو. مجریه از دختره خواست که راجب یا راجع این اتفاقی که افتاده توضیح بده یا حرف بزنه. دختره م اینجوری تعریف کرد که آقا یه شب داشتم یه قندونی رو میبردم تو آشپزخونه مون که یهو قندونه از دستم افتاد و خورد زمین و شکست و یه تیکه ی کوچولوش افتاد تو چش من. فرداش که از خواب بیدار شدم دیدم که داره از چشمم و دماغم شیشه بیرون میاد. بعد خبرنگاره گفت که از خوابایی که بعد از اون اتفاق دیدی برامون تعریف کن. دختره م گفت راستش همون روزی که این اتفاق برام افتاده شبش امام علی(ع) اومده به خوابم و بهم گفته که تو داری آزمایش میشی و بعدشم با یه آهن داغی زیر پاهامو داغ کرده یا سوزانده و بهم گفته که با سوزندان پاهات دیگه همه ی گناهات پاک میشه و تا الان هرچی گناه کردی از بین میره. بعد امام علی بهم گفت که هفت بار دیگه میام به خوابت و یه چیزایی بهت میگم که باید انجام بدی بعد از این هفت مرحله دیگه جات تو بهشته و یه جورایی هم پیامبر میشی ! فرداش که این دختره از خواب برمیخیزه یا بیدار میشه میبینه که زیر پاش زخم شده یعنی جای همون آهنیه که دیشب امام علی گذاشته رو زیر پاش ! (رو زیر پاش درسته ؟ ) شب دومی که امام علی به خوابش میره بهش میگه فردا که از خواب بیدار میشی گلاب به روتون بالا میاری و در همون حالی که بالا می آری تسبیحای من(امام علی) از دهنت بیرون میاد. بعدش باید همیشه این تسبیحا همرات باشه. فرداش که از خواب بیدار میشه همون اول صبحی بالا میلره و تسبیح های امام علی از تو دهنش بیرون میاد ! شب سومی که حضرت علی میره به خوابش بهش میگه که از فردا هر لباسی بپوشی و لباست جیب داشته باشه جیب لباست ناخودآگاه پر میشه از قند و توهم باید این قندا رو بدی به کسایی که مریضن که حالشون خوب شه یا شفا بیابن. خوب تا من میرم نمازمو بخونم شما هم یه استراحتی بکنید و این عکس رو نگاه کنید. جایی نرید آ تا برگردم بقیه شو براتون بگم.                        

 خوب نمازمو خوندم. مونثای عزیز این عکس رو اصلا جدی نگیرید دانشمندان حرف زیادی یا اضافی زدن یا گفتن مث خودم اصلا به روی خودتون نیارید همه ش حرف بزنید. و اما ادامه ی ماجرا... شب چهارم با سه شب دیگه فرق داشته اینبار امام علی خانوادگی رفته به خواب دختره و حضرت فاطمه(س) رو هم با خودش برده. تو شب چهارم یا مرحله ی سوم امام علی به این دختره میگه که فردا باید بری سرخاک شیخ... (متاسفانه اسمش یادم نیست. یه مکان زیارتیه تو شهرمون) راستش یه چیز دیگه چون این قسمت خیلی جالب و مهم نبود یادم نیست پس بیخیال این یکی. اما مرحله ی چهارم یا خوان چهارم رو گوش کنید که خدایی آدم دیگه نمیتونه به این یکی نخنده. شب پنجم حضرت علی و حضرت فاطمه و حضرت محمد(ص) سه تایی باهم میرن به خواب این دختره یا اون دختره. قبل از اینکه حضرت علی مرحله ی چهارم رو بهش بگه پیامبر به دختره میگه که فردا باید بری پیش دکتر...(یکی از دکترای شهرمون) یه چند وقتی هم مشهور شده بود همه میرفتن پیشش. ولی من موندم پیامبر چرا تو این همه آدم اسم این آقا رو آورد ؟ و اصلا پیامبر ایشونو از کجا میشناخته ؟! بعد نوبت امام علی بوده که مرحله ی چهار رو براش بگه. امام علی بهش میگه فردا که از خواب بیدار میشی پر و بال در میاری و پرواز میکنی فک کن برفراز آسمون شهرمون یه دختر داره پرواز میکنه ! فرداش که از خواب بیدار میشه میره تو حیاط و همون جا پرواز میکنه و میره رو درختشون خوب این سی دی که پخش شده بود فقط این چهار مرحله واسه این دختره یا اون دختره اتفاق افتاده بود سه مرحله ی دیگه شو هنوز پخش نکردن البته لازم هم نیست که پخش کنن چون اونجور که شنیدم شوهر گیرش اومده. خوش بحالش والله. ما که بدون پر و بال هم شوهر گیرمون نمیاد خدا بده شانس. ادامه ی همین سی دیه با برادر دختره هم یه حرفایی زدن. مجریه ازش پرسید که نظرت راجب یا راجع این قضیه چیه ؟ و از مسولان چه انتظاری داری ؟ داداشه با کلی ذوق و شوق گفت که من واقعا خوشحالم که خواهرم این خوابا رو دیده و از مسولان هم انتظار دارم که خواهرمو از این منجلاب نجات بدن ! شما فهمیدید چی شد ؟ اما این پیامبر ما چن ویژگی دیگه هم داره اینکه اگه کسی پشت سرش حرف بزنه کف دستش قرمز یا سرخ میشه و همه ی خون بدنش جمع میشه کف دستاش. حالا من این همه پشت سرش حرف زدم کف دستشو تصور کنید الان یه کوه خونه. بعد این دختر سی دی ما میتونه آدمای خوب و بد رواز هم تشخیص بده. میگن چن تا از این آدم بزرگای شهرمون همونایی که اولشون با شهر و فرمان و استان و این جور چیزا شروع میشه رفتن خونشون که دختره رو از نزدیک ببینن. بیچاره ها تا پاشونو گذاشتن تو حیاط خونه دختره یک جیغ و دادی راه انداخته که نگو. گفته که این آدمای خوبی نیستن و بگید که از خونه ی ما برن بیرون. بیچاره هام همین جوری یا همون جوری سرشونو انداختن پایین و از خونه رفتن بیرون. خوب قصه مون تموم شد. واقعا این قضیه یه جورایی خیلی تاسف برانگیز بود. من نمیدونم بعضیا چطور به خودشون اجازه میدن که همچین حرفایی بزنن ؟ که ادعای پیامبری بکنن؟ به همین راحتی اسلام رو مسخره کنن؟

 توجه: دخترای عزیز ما که در حالت عادی شوهر گیرمون نمیاد. همین الان پاشید برید داداشتونو بیارید و یه دوربین دستش بدید و بهش بگید که در حال بال زدن و پرواز کردن شما ازتون فیلمبرداری کنه شاید کرمی بشه و یه اتفاقایی بیفته

بازم توجه لطفا: همشهریای عزیز اگه این دختره از فامیلاتون بود لطفا به روی خودتون نیارید. ممنون

دوباره عکس: و ناخودآگاه یاد این شعر افتادم... کاش آن لحظه که آخرین بوسه را بر پیشانی ام نهاد من نیز دستانم را به گردنش می آویختم و هگام با شمارش معکوس نفسهایش نفس بر نمی آوردم... ای کاش همان لحظه پیش مرگش میشدم... من نمیدونم قضیه ی این عکسه چیه ولی هرچی هست من دلم به حال این بچه خیلی سوخت...

یه جمله ی قشنگ : خندیدن یک نیایش است. اگر بتوانی بخندی آموخته ایی که چگونه نیایش کنی !           یه جمله ی قشنگ: طوری زندگی کن که هروقت عزیزانت خوبی. مهربانی و بزرگواری دیدند به یاد تو بیفتند !

پاورقی ۱: میگن خواستن توانستنه ! راستش چن وقت پیش رفتم تو وبلاگ یه دوست عزیز که یه جورایی داستان زندگی خودشو توش نوشته بود که خیلی خوشم اومد. این دوست عزیز به همه نشون داد که اگه یه چیزی رو بخوای میتونی انجامش بدی. میتونی کارای بد روکنار بذاری. میتونی یه زندگی تازه شروع کنی. و میتونی دوباره متولد بشی ! هرکی که فکر میکنه نمیتونه زندگیشو عوض کنه و این کار خیلی سخته بره اینجا رو بخونه. من خودم خوندمش یه جور دیگه شدم. شاید به زندگی امیدوار شدم.

پاورقی ۲ : یه رهگذر عزیز گفته بودی که چرا وبمو تعطیل کرده بودم و چرا دوباره بازش کردم یا راش انداختنم ؟ اینکه چرا تعطیلش کردم بماند اما اینکه چرا در کمتر از ۲۴ ساعت دوباره بازش کردم نماند میگم براتون. راستش ما یه دوستی داریم به اسم عمو نمکی یا نمکپاش که احتمالا بشناسیش. ایشون گفتن یا دوباره مثل یه آدم خوب میشینی و تو وبت مینویسی یا وای بحالت. از اونجایی هم که کسی جرات نداره رو حرف این دوستمون حرف بزنه منم حرفشو قبول کردم و مثل یه بچه ی خوب یا یه آدم خوب دوباره اینجا رو را انداختم و دارم مینویسم راستی چتری هم حالش خوبه. از داداش مترسکمم هیچ خبری ندارم اگه شما خبری ازش دارید لطف کنید بهم بگید مرسی

پاورقی ۳ : ناشناس ۰۱ جون اولا گوسفند خودتی بعدش یه سوال ؟ شما همشهری خودمی یا همشهریه خودتی ؟!

پاورقی ۴ : ایرانی تنهای عزیز با حذف کردن بخش گوسفندانه هیچ مشکلی پیش نمیاد خیلی نگران نباشید. چون همون چیزایی رو قرار بوده تو بخش گوسفندانه بنویسم یا بصورت یه مطلب درش میارم و مینویسمش یا تو این پاورقی ها مینویسمش. همین مطلبی که الان خوندید چند وقت پیش میخواستم تو یکی از گوسفندانه ها بنویسمش ! البته یه ذره شو آ

پاورقی ۵ : من خیلی حرف زدم آ شرمنده. تا فحش ندادید من برم هنوز یه عکس مونده آ

عکس: اینم عکس که حالتون جا بیاد

سلام به یه رهگذر عزیز. حالت خوبه احیانا  چرا اینجوری نوشته بودی نظراتو یه ذره مونده بود دیگه نفسم بالا نیاد. وشنی ؟  چه خور ؟ سوالکو پرسه یا سوالتو بپرس من در خدمتم و سراپا گوش که    سوالتونو بشنوم

نوشته شده توسط حاج خانوم در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 |
 
بابا نان نداد... بابا نمیتونه که واسه بچه هاش نان بیاره... بابا از بچه هاش خجالت کشید...

امین از اکرم جدا شد... امین زد زیر قولش... اکرم تنها شد...

کبری بالاخره تصمیمشو گرفت... تصمیم گرفت واسه اینکه دیگه گشنه نمونه بره پیش امیرای دبی... کبری رفت... کبری دیگه برنگشت...

حسنک همه ی گاو و گوسفنداشو فروخت تا خرج دوا دکتر مامانشو جور کنه... حسنک دیگه گاو و گوسفندی نداره که براش ما ما و بع بع کنن... حالا حسنک مونده و یه مادر پیر و مریض...

کوکب خانم ماست و کره و پنیر نداشت که بذاره رو سفره... کوکب خانم خونه ایی نداره که هرروز اونو تمیزکنه...

آن مرد زیر باران نیامد... آن مرد خیلی وقته که معتاد شده و افتاده گوشه ی خونه...

چوپان دروغگو خیلی وقته که دیگه دروغ نمیگه اما هیشکی باور نمیکنه... اینجا کسی نمیگه که آدما میتونن خوب بشن که آدما میتونن عوض بشن... هیشکی نمیخواد قبول کنه که چوپان دروغگو دیگه دروغ نمیگه...

دهقان فداکار رفت جنگ... رفت که از مملکتش دفاع کنه... رفت و دیگه برنگشت...

                                                              ***

یه جمله ی قشنگ: آرامش را از کودکان بیاموزید. ببینید چگونه آنها درست در همان لحظه ایی که هستند زندگی میکنند و لذت میبرند ! وانمود کنید شما هم می توانید مثل آنها باشید.

یه جمله ی قشنگ: با خودت تکرار کن: من به آینده علاقه دارم زیرا بقیه ی عمرم را باید در آن بگذرانم.

پاورقی ۱: سلام به همه ی دوستای گلم. بعد از یک ماه و نیم بالاخره وبمو آپ کردم خوب وبم یه تغییراتی کرده. از این به بعد شاید سبک نوشتنم فرق کنه شایدم فرق نکنه ! ایندفعه که با دفعه های قبل خیلی فرق کرده. با هر سبکی هم که بنویسم بازم مطلب اصلی سرجاشه. بخش گوسفندانه رو حذف کردم به جاش از این به بعد هر دفعه دوتا جمله ی قشنگ از کتاب "لطفا گوسفند نباشید" براتون مینویسم. پاورقی سرجاشه. عکس هم جاش عوض شده و آخر همه ی چیزایی که مینویسم عکس میذارم. خوب دیگه سال نوآوری و شکوفاییه و ماهم یه خودی نشون دادیم

پاورقی ۲: جواب مسابقه ی دفعه ی قبل رو کسی نتونست بده. البته دختر خاله تونست ترجمه ش کنه ولی نه با همون ریتم و آهنگ و جواب یکی از سوالا رو هم نداده پس جایزه بی جایزه

پاورقی ۳: دوستای عزیزی که اهل مطالعه هستن اگه میشه یه چندتا کتاب خوب بهم معرفی کنید فقط چندتا چیز رو بگم اولا کتابای عاشقانه بهم معرفی نکنید دوما رمان باشه سوما اگه خارجی باشه بهتره

پاورقی ۴: آقا معلم یا فربد عزیز یا همکار عزیز چرا وبتو تعطیل کردی ؟ حیفه بخدا دلمون برات تنگ میشه. یه مدتی هم هست که نمیای تو یاهو. کجایی پس آقا معلم ؟ دلم واسه شوخیات تنگ شده آ

پاورقی ۵: اینم آی دیم واسه دوستایی که میخواستن manvkhodam هرکی میخواد میتونه ادد کنه

پاورقی ۶: راستش این روزا شرایط روحی خوبی ندارم واسه همینه که آپ ایندفعه اینجوری در اومد یعنی اون شور و نشاط همیشگیو نداشتم. ببخشید.

پاورقی ۷: عمو نمکی نظرت راجب تغییر تحولات اینجا چیه ؟

عکس: راستش چند روز پیش یکی از دوستام تو یاهو مسنجر یه عکسی رو سند کرده بود که کاش آفام میپرید و این عکس رو نمیدیدم. چند روزیه خیلی حالم گرفته عکس رو که نگاه کنید خودتون میفهمید که چی میگم. آدم تو چشای این دوتا بچه که نگاه میکنه وقتی معصومیت و پاکی رو تو چشای این دوتا بچه میبینه اصلا یه حال دیگه بهش دست میده. واقعا چرا باید دوتا بچه... ؟! به قول همون دوستم واقعا متاسفم. آخه چطور دلشون میاد با بچه های پاک و معصوم... خدا جون...

        

سلام به رهگذر و جانتراوالتای عزیز. حالتون که خوبه ؟ خوشحالم که دوباره میبینمتون. امیدوارم همه چی با خوبی و خوشی ادامه داشته باشه  خوب رهگذر عزیز من کدوم سوال شما رو جواب ندادم ؟ اگه میشه دوباره بپرسید تا من جواب بدم  داداش مترسک رو هم پیدا نکردم هنوز اگه شما ازش خبری داری خوشحال میشم که بهم بگی  مرسی.                

نوشته شده توسط حاج خانوم در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 |
خوب دفعه ي قبل تا اينجا رسيديم كه مامان محبوبه جواب بله رو داد. حالا ادامه ي ماجرا...

ساعت 6 بعدازظهر همون روز خونه ي مهين خانم.
مهين خانم: ببين احمد جون تو ديگه بزرگ شدي. ديگه بايد به فكر ازدواج و تشكيل خانواده باشي.
احمد: ولي مامان اين حرفا واسه من هنوز خيلي زوده. من فعلا ميخوام درسمو بخونم.
مهين خانم: تو غلط ميكني. اين جلف بازيا به ما نيومده. درس خوندن مال بچه سوسولا و قرتي هاس. ميري مغازه وردس بابات كار ميكني و يه لقمه نون حلال مياري واسه زن و بچه ت.
احمد: خوب مامان من هنوز دختر مورد علاقه مو پيدا نكردم.
مهين خانم: نميخواد تو بري بگردي من خودم يه دونه رو واسه ت پيدا كردم و جواب بله رو هم ازشون گرفتم.همين امروز اقدس خانم رفت از محبوبه دختر بهجت خانم رو ميگم خواستگاري كرد و بهجت خانم هم جواب بله رو داده. دختره سنگين رنگينه، مثل اين دختراي جلف نيست كه خودش بيفته دنبال پسرا. ميگن آشپزيش حرف نداره خياطي هم كه بلده. ديگه چي ميخواي دختر بهتر از اين گيرت نمياد.
احمد: ولي مامان من محبوبه رو تا الان نديدم ، شايد از قيافه ش خوشم نيومد. شايد از اخلاقش خوشم نيومد. بايد ببينمش ، باهاش حرف بزنم ، بعد اگه فهميدم همون آدميه كه من ميخوام ، ميرم خواستگاريش.
مهين خانم‌: بچه هم همون بچه هاي قديم. ميخواي دختره رو ببيني كه چي بشه ؟ والله من تا بچه دار نشدم بابات منو نديد حالا تو ميخواي بري دختر مردم رو ببيني و باهاش حرف بزني ؟روز عروسيت ميبينيش و بعد ازدواج هم همديگه رو ميشناسيد. همين امشبم با بابات ميريم خونه شون ميگم كه همين فردا مراسم عروسي رو را بندازيم.
احمد: ولي مامان...
مهين خانم: ولي مامانو زهر مار پاشو از جلوي چشام گم شو. هرچي من ميگم همون ميشه.
ساعت 8 شب خونه ي بهجت خانم.
مهين خانم: خوب ديگه چيزايي رو كه لازم بوده اقدس خانم گفتن. الان فقط مونده كه تاريخ عقد و عروسي رو معلوم كنيم كه اگه دست من باشه ميگم هين فردا همه روبا هم انجام بديم. نظر شما چيه ؟
بهجت خانم: هرچي خودتون صلاح ميدونيد همون كار رو بكنيد. ما كه رو حرف شما حرفي نميزنيم.
مهين خانم: اگه اجازه بديد مهريه هم جهاز محبوبه جون باشه !
بهجت خانم: اينم هرچي شما بگيد ما حرفي نداريم.
مهين خانم: خوب حاج آقا شما نظرتون چيه ؟
باباي محبوبه: والله منم با اين حرفاي شما موافقم و دخترمو دو دسته تقديم شما ميكنم كه كنيزيتونو بكنه.
مهين خانم: پس مباركه. عروس گلم نميخواي چاييا رو بياري ؟

عكس: دانشجواي عزيز مانيتورتونو برعكس كنيد اينجوري بهتره من که با این عکسه مخالفم آ

       


گوسفندانه: راستش چند وقت پيش يكي از دوستام يه چيزي رو برام بلوتوث كردم كه الان تقريبا دو هفته س من دارم غصه ميخورم. يه پسر بچه ي تقريبا هفت هشت ساله س (همشهري خودم)باباش مامانشو طلاق داده و رفته با يه زن ديگه ازدواج كرده. زن باباي اين بچه يك بلايي سر اين بچه آورده كه اگه بي رحم ترين آدم دنيا هم اين بچه رو ببينه دلش بحالش ميسوزه.من نميدونم كه از نظر قانوني اين خانم رو چكار ميكنن ولي اگه يه دادگاه به نام دادگاه انسانيت وجود داشت و شما حاكم اون دادگاه بوديد اين خانم رو چكار ميكرديد ؟البته به نظر من بايد اول پدر اين بچه رو محاكمه كرد بعد زن باباشو. فكر كنم آخر عاقبت بچه هاي احمد و محبوبه هم همين باشه ؟


پاورقي 1:نویسنده: غریبه سه شنبه 14 اسفند1386 ساعت: 10:42

از وقتی این وبلاگا افتاد دست دختر مدرسه ای ها... میطلبه هک شی!

نویسنده: جانتراولتا سه شنبه 14 اسفند1386 ساعت: 11:16

بهبه توهم بلدیییییییییییییییییی؟؟؟؟
اگه میتونی(مردشی) هک کن
جوجووووووووووووووو
هنوز بچی هاااااااااا ،از این فکرا به سرت نزنه یه موقه چون مخت هنگ میکنه معدت ورو و قلبت ایست!!!!!

جوجه این لاگ حفاظتش دسمنه(افتاد الا؟؟؟؟!!!)
با تشکر جانتراولتا

 منم اينجا برگ چغندرم يه جوري لااقل حرف ميزديد كه منم اميدوار باشم كه تو اين وبلاگ يه نقشي دارمغريبه جون اگه اجازه بدي اون چندتا نقطه رو برات پر كنم از وقتي وبلاگا افتاد دست دختر مدرسه ايي ها بلاگفا جون گرفت ، بلاگفا رونق گرفت ، بلاگفا بازديد كننده هاش زياد شد
بعدشم نميخواد بطلبي هك كني يه ايميل به خودم بده پسورد رو برات ميفرستم اينجوري  وقتت هم زياد تلف نميشه ما راضي به زحمت نيستيم آ اگرم اصرار داري كه به همه نشون بدي كه يه چيزي بلدی حرفي نيست هكش كن اينجوري اعتماد به نفستم زياد ميشه
جانتروالتاي عزيز خدا از برادري كمت نكنه ايشاالله هميشه سايه ت رو سرمون باشه ايشاالله جبران كنم براتغريبه رو كه نميشناسم ولي اگه كسي با جانتروالتا كاري داره بره اينجا اونجا بريد دعوا راه بندازين ، هك كنيد ، به هم ديگه نشون بديد كه مرديد
پاورقي 2: گمنام جان گفته بودي كه از آپ قبليم(مسابقه ي تلويزوني ) سر در نياوردي. ببين اگه فقط بشيني يه ذره از مسابقه هاي تلويزوني شبكه هاي خودمونو نگاه كني ميدوني منظور از اون نوشته ها چي بوده. حرفت رو هم گوش دادم همه ي پستا رو گذاشتم تو صفحه ي وب
پاورقي 3: آره كيانا جون شنيدم ميگم قرارداد علي دايي با تيم ملي چند ساله س ؟ احتمالا دائمي باشه
پاورقي 4: كوچه گرد جان اون دوست ما پسر بوده ما دخترا حداقل يه هفته به هر زحمتي باشه خودمونو نگه ميدارم كه يه حرفي رو نزنيم ولي پسرا ماشاالله سرعت عملشون ازما بيشتره
پاورقي 5: يه قورباغه با يه اردك ازدواج ميكنن فكر ميكنيد بچه شون چيه ؟
.
.
.
بچه دار نميشن براشون دعا كنيد كه بچه دار شن
 پاورقي 6:(مسابقه) يه جمله اينجا مينويسم هركي بتونه باهمون ريتم و آهنگ به فارسي ترجمه ش كنه به جان خودم يه جايزه ي خوب با پست سفارشي ميفرستم در خونه شون اينم جمله يا شعره : "ده نگ ده نگ ده نگ ده نگ ده نگ با ويم بونو ده نگ" به جان خودم هركي بتونه باهمين ريتم و آهنگ به فارسي ترجمه ش كنه و به اين دوتا سوالم جواب بده يه جايزه ي خوب ميدم بهش اينم دوتا سوال اول اينكه اين شعر يا اين جمله كجا كاربرد داره دوم اينكه كسي كه اينو ميگه چه ويژگي داره ؟ فربد ، كولي ، صلاح دبيري ، زينب ،دختر خاله ، خواهرام ، دومادامون  ، دختر داييا و جانتروالتا و بقيه ي بچه ها منتظرم آ جوابشو بگيد
پاورقي 7: مثل اينكه بايد چندتا از اين گوسفندانه ها رو پاك كنم تهديدم كردن
پاورقي 8: جون هركي دوست داريد يا اينجا نظر نديد يا اگه نظر ميديد راجب اون چيزايي كه نوشتم نظر بديد اگه ميخوايد تو نظرات شعر و متن و گل و بلبل بنويسيد و بكشيد من آدرس يه وبلاگ ديگه مو بهتون ميدم بريد اونجا از اين چيزا بنويسيد دوست دارم انتقاد كنيد، پيشنهاد بديد، نظر بديد
پاورقي 9: اين روزا حالم خيلي خيلي خيلييييييييييي خوبه شماهم سعي كنيد خوش باشيد
پاورقي 10: ديگه تا سال 87 آپ نميكنم و اين آخرين آپ امسالمه احتمالا تا اولا فروردين نيام تو نت اگه بهتون سرنزدم به بزرگي خودتون ببخشيد ولي برگشتم حتما به همتون سر ميزنم.
پاورقي 11: امروز تولد پسر داييم بود آ اينم عكسش ، اين يه عكس ديگه ش
پاورقي 12: من دخترم
پاورقي 13: پيشاپيش سال نو مبارك تا اول فروردين خدانگهدار همگيتون

    PLEASE DON'T BE SHEEP      

نوشته شده توسط حاج خانوم در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 |
ساعت 5 بعدازظهر خونه ي اقدس خانم.
مهين خانم: واي اقدس جون شنيدم اين بهجت خانم يه دختر دم بخت داره. خودتم كه ميدوني بايد آستيني بالا بزنم واسه احمد.
اقدس خانم: كار خوبي ميكني مهين جون. اين دختره هم تا دلت بخواد باحيا، نجيب، سر به زير، هروقت ميرم خونشون فقط يه سلام ميكنه ديگه ميره تو اتاق
تا من برم. آشپزيش كه حرف نداره. خياطي هم ميكنه. چند سال پيشم درس و مدرسه رو ول كرد خودش ميگفت درس و مدرسصه ارزش اينو نداره كه من از خونه برم بيرون و چهارتا نامحرم منو ببينن. خلاصه تا دلت بخواد مودب و خانومه اسمشم محبوبه س.
مهين خانم: واي اقدس جون من هميشه آرزو ميكردم كه همچين عروسي گيرم بياد. انگار خدا خواست كه امروز اومدم خونتون.
اقدس خانم: دين و ايمانشم خوبه مهين جون. تا حالا باباش اونو بدون روسري نديده. اگه من جاي تو باشم همين الان ميرم خواستگاريش.
مهين خانم: اقدس جون ميشه خودت زحمت اين كار رو بكشي ؟ ميترسم اگه خودم برم نارحت بشن.
اقدس خانم: چشم مهين جون. من كارم همينه. ما بزرگترا اين جونا رو به هم نرسونيم كي اين كار رو بكنه.
مهين خانم: دست درد نكنه اقدس جون. ايشاالله جبران ميكنم. البته من هنوز چيزي به احمد نگفتم ولي ميدونم پسرم رو حرف من حرف نميزنه. شما برو كار
رو تموم كن و دختره رو راضي كن منم بعدا به احمد ميگم. احمد رو راضي ميكنم كه درسشو ول كنه و بره مغازه وردس باباش كار كنه. ماهي 40_50تومن هم بهش ميده. يه زير زمين هم تو حياطمون هست مونجا رو واسشون درس ميكنيم كه همونجا زندگيشون رو بكنن.
اقدس خانم: نگران نباش مهين جون. تو باش برو خونتون منم برم خونه ي بهجت خانوم اينا. همين الان كا رو تموم كنم.
ساعت 5:30 بعدازظهر خونه ي بهجت خانم اينا.
اقدس خانم: محبوبه جون پاشو برو تو اتاقت من با مامانت يه ذره كار دارم بهتره تو اينجا نباشي.
بهجت خانم: خوب اقدس خانم چكار داري ؟
اقدس خانم:راستش بهجت جون الان مهين خانوم خونهمون بود.
بهجت خانم: زن حاج حسينو ميگي ؟
اقدس خانم: آره. راستش ميخواد واسه پسرش زن بگيره. منم بهش گفتم كي بهتر از دختر بهجت خانوم.پسر خوبيه من اگه جاي شما باشم دخترمو بدون هيچ حرف و بهانه ايي بهشون ميدم.
بهجت خانم: من كه روم نميشه رو حرف شما حرف بزنم. هرچي خودتون صلاح ميدونيد همون كار رو انجام ميديم.
اقدس خانم: خوبه. پس مباركه. ايشاالله خوشبخت باشن. من رفتم خونه تو هم بشين با محبوبه حرف بزن.
بهجت خانم : محبوبه رو حرف من و شما حرفي نميزنه. هرچي من بگم همونو قبول ميكنه.
اقدس خانم: همين نجابتشو دوس دارم.

ادامه دارد...

عكس : عروس خانم داره مراسم گربه كشي دم حجله رو انجام ميده

          ماشاالله

گوسفندانه: آقا من يه دوست اينترنتي دارم كه اين دوست اينترنتي ما دوست يكي از فاميلاي خودمه. چند شب پيش  باهمديگه چت ميكرديم و خلاصه يه حرفايي پيش اومد كه من واسه اين دوستمون يه چيزايي از خودم و زندگيم بهش گفتم. خلاصه كلي با اين رفقيمون درددل كرديم. حرفامون كه تموم شد بهش گفتم: ... جان يه خواهش ازت دارم اگه ميشه اين حرفاي ما رو به دختر داييمون نگي آ اون خبر نداره از اين چيزا. اونم گفت: چشم، مطمئن باش كه نميگم و از اين حرفا. يه جوري گفت مطمئن باش كه من يه لحظه از خودم خجالت كشيدم كه بعضي وقتا حرف كسي رو پيش كس ديگه ايي ميگم و به اين دوستمون حسوديم شد كه انقد به خودش اطمينان داره ما ساعت يازده شب باهم چت ميكرديم خلاصه اون شب گذشت فرداساعت 7 بعدازظهر دختر داييم زنگ زد خونمون كه آي مگه دستم بهت نرسه چرا تاحالا اين حرفا رو به من نگفته بودي خيلي بي معرفتي و بجاي اينكه با خودم حرف بزني ميري با غريبه ها درددل ميكني و خلاصه منم كلي قسم كه نه بخدا وقت نبوده واسه ت بگم و اينا. راستش بعد از اون شب ديگه ... نديدم اينجا اسمشو نياوردم چون قراره همكارشون بشم و تو مجله شون بنويسم و گفتم شايد نارحتم بشه اگه اسمشو بيارم. با چت هم بهش نگفتم اينجا بهش گفتم كه كمتر خجالت بكشه گناه داره بچه ي مردم ... جان لااقل ميذاشتي 24 ساعت بگذره بعد همه رو ميذاشتي كف دست دختر دايي ما ماشاالله به اين سرعت عمل

پاورقي 1 : اين داستانه قسمت دوم هم داره پس اينو فعلا بخونيد تا قسمت بعدي
پاورقي 2: جانتروالتا ي عزيز مگه از آي دي هام سير شدم كه بخوام اددت كنم جون هركي كه دوست داري اون قضيه روهم فراموش كن جفتمون اشتباه كرديم و بچه بازي در آورديم البته مقصر هم خودت بودي. پس كينه ها رو دور بريزيم و اگرم حرفي داري همينجا تو نظرات بگو
پاورقي 3 : بابا چرا هركي اولين بار مياد تو وب من فكر ميكنه كه من پسرم ؟ مگه چجوري مينويسم كه همه فكر ميكنن پسرم ؟ لابد خطم مثل پسراس از اين به بعد آخر هر آپم مينويسم من دخترم اينجوري بهتره
پاورقي 4 : زاغ پر خروس پر باز روز كارگر، باز وعده و وعيد. صدهزار و شش حقوق مرد كارگر صد هزار و نه نگاه ناز كودكش. موز نه، هندوانه نه ، چشم مانده انتظار دخترم نسيم نه!...
پاورقي 5: اگه ميخوايد اين شعر رو كامل بخونيد بريد اينجا  ارزششو داره. واقعا شعره قشنگيه

                 PLEASE DON'T BE SHEEP       


 


 

نوشته شده توسط حاج خانوم در پنجشنبه نهم اسفند 1386 |

مجري:ببيندگان عزيز سلام. با برنامه ي" من و تو با هم ميشيم شما "! خدمتتون رسيديم. خوب با شركت كنندگان آشنا ميشيم. خوب نفر اول از گروه اول خودشو معرفي كنه.

گروه اول(نفر اول): به نام خدا. احمد محمودي هستم 20 ساله.

گروه اول(نفر دوم): به نام خدا. محمود احمدي هستم 22 ساله.

مجري: خوب حالا بريم سراغ گروه دوم.

گروه دوم(نفر اول): به نام خدا. رضا صادقي هستم 14 ساله.

گروه دوم(نفر دوم): به نام خدا. صادق رضايي هستم 13 ساله.

مجري:خوب با شركت كننده ها آشنا شديم. حالا بريم سراغ سوالات.چون گروه دوم كوچكتر هستن، اولين سوال رو از گروه اول ميپرسيم !

مجري: گروه اول خوب دقت كنيد كه اولين سوال رو از تون بپرسم.

سوال: در بالاي چشم چه چيزي وجود دارد ؟

1: هيچي 2: ابرو 3: دماغ زير چشمه 4: عينك

مجري: عجله نكنيد خوب فكر كنيد و با همديگه مشورت كنيد بعد جواب بديد.

احمد: محمود من ميگم گزينه ي چهاره

محمود: نه بابا گزينه ي دو بيشتر بهش مياد. دو رو ميگم حالا، يا درسته يا غلط.

احمد: آقاي مجري گزينه ي دو درسته.

مجري: آفرين. دوستان پشت صحنه تشويق كنيد اين دوتا نوجوان رو. خوب بريم سراغ گروه دوم.

سوال: بنيان گذار جمهوري اسلامي ايران كي بوده ؟

1: رضا شاه 2:امام خميني 3:شاه رفت(آخ جون) 4: ناپلوئون بناپارت

صادق: آقا سوالاتون خيلي سخته. ما از كجا بدونيم امام بنيان گذاره جمهوري بوده ما كه اون موقع نبوديم !

رضا: اشكال نداره صادق گزينه ي دو رو انتخاب ميكنيم شايد درست باشه. آقا مجري گزينه ي دو درسته.

مجري: آفريننننننننن. تشويق. من كه اشك تو چشام جمع شد ياد اون روزا افتادم با بچه ها ميرفتيم تو خيابوناو...

خوب بريم سراغ گروه اول.

سوال: امروز دوشنبه س، فردا چند شنبه س؟

1: شنبه 2: فردايي وجود نداره 3: سه شنبه 4: مهر

محمود: گزينه ي سه.

مجري: آفرين. چقدر باهوشن گروه اول. از كجا فهميديد ؟

محمود: آخه ما امروز شيمي داشتيم پس فردا رياضي داريم و ما فقط سه شنبه ها رياضي داريم پس فردا سه شنبه س.

مجري: خوب بريم سراغ گروه دوم.

سوال: برادر رضا چه نسبتي با او دارد؟

1: خواهرشه 2: بچه ي مامان باباشه 3: رضا برادر نداره 4: داداشه

صادق: گزينه ي سه.

مجري: نههههههه. يه كم بيشتر دقت كن.

صادق: خوب آقاي مجري رضا داداش نداره فقط يه دونه خواهر داره، پس گزينه ي سه درسته.

مجري:متاسفانه شما اشتباه گفتيد. ولي ما حتما دعا ميكنيم كه خدا يه برادرهم به رضا بده. خوب بريم سراغ گروه اول.

سوال: ميوه ايي سبز رنگ كه روي آن نمك ميپاشند ؟

1 : هندوانه 2: موز 3: شلغم 4: خيار

احمد:محمود سوالشون خيلي سخته. ببين هندوانه كه پوستش سبزه ولي روش نمك نميپاشن پس يك نيست. موز هم قبل از اينكه زرد بشه، سبزه ولي رو اونم نمك نميپاشن

محمود: ولي عمه مهين من موز رو با نمك ميخوره.

احمد: پس چرا زودتر نگفتي ؟ آقاي مجري گزينه ي دو درسته.

مجري : واي نه خدا مرگم بده گزينه ي چهار درسته. خوب بريم سراغ آخرين سوال كه از گروه دوم ميپرسيم. اين سوال استثنا سه گزينه داره.

سوال: كلاغ چه رنگه ؟

1: سرمه ايي 2: بادمجاني 3: سياه

رضا: آقا ي مجري جواباتون خيلي شبيه هم هستن نميشه يكيشونو حذف كنيد ؟

مجري: خوب تهيه كننده ميگه چون همسايه ي خودمون هستيد دوتا از گزينه ها حذف ميشه. حالا بايد شما بگيد كه تهيه كننده كدوما رو حذف كرده ؟

صادق‌ : آقا سوالتون خيلي سخته ما انصراف ميديم.

مجري: اشكال نداره چون انصراف بديد يا نديد شما دوم شديد. خوب بريم سراغ جوايز. گروه اول چون خوب به سوالات جواب دادن اول شدن، پس به اين گروه يك عدد ساعت مچي تقديم ميكنيم. احمد جان ساعته يه هفته پيش تو باشه و هفته ي بعدهم اونو بده به محمود. اما جايزه گروه دوم يك عدد ساعت ديواريه. رضا و صادق عزيز واسه اينكه دعواتون نشه ساعتو بديد به من واسه تون نگه ش ميدارم.

مجري: به پايان يكي ديگه از مسابقه هاي "من و تو باهم ميشيم شما" رسيديم. اميدوارم سوالات اين دفعه هم اطلاعات شما رو زياد كرده باشه. تا برنامه ي بعد حق نگهدارتون.

عكس: راستش هيچ عكسي گيرم نيومد مجبور شدم عكس خودمو  بذارم تو وبم چكار كنم ديگه مجبور بودم اينو بذارم البته تو این عکسه دارم درس میخونم چکار کنم خوب فردا امتحان دارم

           

گوسفندانه:آقا ما يه دوستي داريم( دختر) . يه آقا مهندسي چند وقت پيش مخ اين دوست ما رو زد. اين آقا مهندس قصه ي ما به دوستم گفته بود كه 24 سالشه. خدا پدر اين آقاي حسن فتحي رو بيامرزه ! يه روز اين دوست ما و آقا مهندسه سريال ميوه ي ممنوعه رو نقد كرده بودن واسه خودشون كه آقا مهندسه يهو وسط حرفاش به دوست ما ميگه كه اگه منم مثل حاج يونس فتوحي يه زن ديگه داشته باشم چكار ميكني ؟ اينجا رو نميدونم دوستم چي بهش جواب داده بود. خلاصه آقا مهندسه يه چيزاي ديگه رو هم لو ميده. مثلا اينكه ايشون 39 سال داشتن نه 24 و اينكه بچه ي بزرگش همسن همين دوست ماست( يعني 18 سالشه). آقا مهندسه گفته كه من به اجبار بابام با مينا ازدواج كردم( مينا زنشه) و تا حالا هم به احترام بابام طلاقش ندادم. آقا مهندسه گفته بود كه اين زن ما تو خونه با من و بچه هام مثل يه آدم غريبه برخورد ميكنه. آقا مهندسه گفته بود كه خانم من ميره آرايشگاه بعد كه برميگرده خونه تا دو روز نميذاره من بفهمم چه جمال مباركشون چه تغييري كرده. خلاصه آقا مهندسه كلي واسه اين رفيق ما درد دل كرده و رفيق ماهم كلي دلش به حالش سوخته. حالا اين دوست ما ميگه من بازم با اين وجود باهاش ازدواج ميكنم چون بهش قول دادم. به نظر شما اينجا كي مقصره ؟ اين دوست ما كه دل آقا مهندسه برده ؟ يا آقا مهندسه كه بعد از چهل سال ياد روزهاي جواني افتاده ؟ يا مينا خانوم كه انقد كم رو تشريف دارن ؟ يا پدر آقا مهندسه كه آقا مهندسه رو مجبور كرده با مينا عروسي كنه ؟

پاورقي 1: جواب سوال اوندفعه. چون از فيلتر شدن ميترسم شباهتشونو نميگم ولي فرقشونو ميگم: اين يكي موش بلنده اون يكي ريشش بلنده

پاورقي 2: فربد جان تو خودت غلط رو اشتباه نوشتي مياي به من گير ميدي

نویسنده: فربد
پنجشنبه 11 بهمن1386 ساعت: 1:26
آمدنش بهر ده بود؟
اینم از غلت املایی این پست.

پاورقي 3: ميخوام يه كتاب بهتون معرفي كنم حتما گيرش بياريد بخونيدش. كتاب جالبيه. كتاب "ورونيكا تصميم مي گيرد بميرد" از پائولو كوئيلو. واقعا كتاب قشنگيه .

نوشته شده توسط حاج خانوم در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 |
تلوزيون خونه ت روشنه. يه خانم تو يه بيابان برهوت وايساده و نيشش تا بنا گوش بازه و داره با تمام وجود لبخند ميزنه. يه كم صبر ميكني تا خانم لب باز كنه وحرف بزنه. بالاخره شروع ميكنه: ببيندگان عزيز سلام. اينجايي كه شما پشت سر من ميبينيد روستاي فلان آباد در فلان جاي كشور عزيزمون ايران. از ويژگي هاي اين روستا اينه كه اين روستا نه آب داره نه برق داره نه تلفن اما اشكال نداره عوضش  يك آب و هوايي داره كه نگو. از ديگر ويژگي اين روستا اينه كه در اين روستا هيچ گونه مراكز آموزشي و تفريحي از جمله مدرسه وجود نداره عوضش يك مردمان با صفايي داره. حالا ميخوام از دختران و پسران اين روستا براتون بگم، دختران و پسران اين روستا از سن هفت سالگي تا زماني كه آخرين نفس را ميكشند در نزد پدرانشان بر روي زمين هاي كشاورزي كار ميكنند. دختران و پسران اين روستا ميدانند كه سيب زميني را بايد در چه خاكي كاشت، دختران و پسران اين روستا ميدانند كه بيل و كلنگ را چطور  بايد در دست بگيرند، دختران و پسران اين روستا ميدانند كه رنگ تراكتور قرمز است ، اما دختران و پسران اين روستا نميدانند كه به زبان رسمي كشورشان يعني زبان شيرين فارسي صحبت كنند، پسران و دختران اين روستا نميدانند كه رييس جمهور كشورشان  كيست؟ از كجا آمده است؟ آمدنش بهر ده بود؟ دختران و پسران اين روستا از سن 16_18 سالگي زندگي مشترك خود را شروع ميكنند. خوب از زنان روستا براتون بگم. زنان اين روستا صبح زود  كه از خواب بيدار ميشن  خانه را آب و جارو ميكنند سپس  به پختن نان ميپردازند بعد از اون به كوهها و پشت ها ميروند تا گاوها و گوسفندهايشان را بدوشند، آنان روزهاي بلند تابستان را در كوچه و برزن هاي روستا سپري ميكنند. در آمد روزانه ي مردم اين روستا هزار تومن است اما از آنجايي كه مردم اين روستا آدمهاي مهرباني هستن 3/4 در آمد خود رابه مردم لبنان و عراق تقديم ميكنند. خوب بينندگان عزيز به پايان برنامه رسيديم. در آخر برنامه ميخوام بگم كه من افتخار ميكنم كه در كشوري زندگي ميكنم كه همچين جاهايي رو داره ! كه همچين آدمايي داره. روز خوش. خداحافظ. خوب تو هم يه كم به خودت ميبالي كه در همچين كشوري زندگي ميكني چون هيچ جاي دنيا همچين چيزايي رو نمبيني. خوب كانال رو عوض ميكني و يه شبكه ي ديگه. يه آقاي خوشتيپ وايساده. پشت سرش شبيه تعريفايي كه ما از بهشت شنيديم.خوب بالاخره آقاي خوشتيپ لب باز ميكنه و حرف ميزنه: ببيندگان عزيز اينجايي كه شما پشت سر من ميبينيد منطقه ايي از لبنانه به نام ~ ايران آباد ~ همونطوركه تو خبرا شنيديد اين منطقه يه ماه پيش توسط حملات صهيونيستها با خاك يكسان شد اما از آنجايي كه مسولان ايران دل ديدن همچين چيزايي رو ندارن درعرض يك ماه  با سرمايه گذاريهايي كه از سهميه بندي بنزين كرده بودن تونستن اين منطقه رو مثل روز اولش كنن. مسولان ايران لطف كردن واسه هر خانواده ي لبناني يك خانه ساختن. مسولاي ايرانخودرو هم لطف كردن به هر خانواده ي لبناني يك دستگاه اتومبيل تقديم كردن. مسولان ايران در اين منطقه چندين مراكز آموزشي ساختن، به طوري كه به هر 4 دانش آموز يه مدرسه ميرسه. خوب ببيندگان عزيز در پايان ميخوام بگم اگه شما هم پول اضافه ايي تو خونه داريد همين الان بريد بديد به مسولان كه سه سوت برسونشش لبنان. با تشكر. صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران. لبنان. ايران آباد. تلوزيون خاموش كن پاشو از خونه برو بيرون اينجوري بهتره.

عكس: حرفي ندارم خودتون ببينيد. ولي پيشنهاد ميكنم كه مسولان اين چيزا رو نگاه نكنن آخه نيس خيلي آدماي مهربان و دلسوزي هستن ميترسم يه اتفاقي براشون بيفته اونوقت ديگه كي جواب لبناني ها و عراقي ها رو بده، اونوقت كي به داد اونا برسه.

               

گوسفندانه